داستان تاریخ ...
... و مگر نه این است که کربلا جاری در تاریخ است و کربلائیان هادیان تاریخ؟ مگر این نیست که روز و شب این تاریخ بر گرد خورشید وجود علمداران کربلا می گردد و تاریخ را رقم می زند؟ پس ما را چه می شود که مرکز تاریخ را خود فرض کرده و گردشمان به دور تاریخ را گردش تاریخ به دور خویش می بینیم؟
مگر نه این است که علمداران سپاه محمد(ص) هماره در طول تاریخ راهنمایان بشر خاکی به سوی میقات بوده اند؟! پس ما را چه می شود که چراغ را ندیده، از نور آن بهره می بریم و به سنت اصحاب سقیفه نمک خورده و نمکدان می شکنیم؟! آیا ما امروز مصداق سخن آن سر به چاه فرو برده نیستیم که می فرمود: « شما امروز پرچمداران دینی هستید که پدرانتان به اجبار به آن ایمان آورده بودند ... ».
چه می شود ما را که تمام «و من فی الارض جمیعا» را فدای آن می کنیم که به این دنیای دون مایه بیاویزیم؟! . . . «کلاّ»، هرگز! مگر می شود از خون عبور کرد؟! این خون حسین است که مسیر تاریخ را رقم می زند و ما سوار بر امواج تاریخ به این سو و آن سو حرکت می کنیم، بر این پندار که این مائیم که تاریخ را هدایت می کنیم...
ظلم صغیر و کبیر نمی شناسد خواهی حسین باش یا احمد. سر انجام یکی است: ظاهر مغلوب و باطن غالب!
چگونه می شود که فرمانده ای را که عمری سربازیش را کرده ایم به مذبح بفرستیم؟!!!
هیهات! مگر می توان اینگونه اندیشید چه رسد به عمل؟! ... ولی ما نامرد مردم این کار را کرده ایم! فرمانده ای که آوردن نامش آسمان مریوان را می شکافت و قله های بازی دراز را به لرزه وادار می کرد امروز دستاویزی شده است برای همچو منی که با او و نامش کسب آبرو کنم! هیهات که با خون حق باطلی کسب آبرو کند.
امروز حاج احمد متوسلیان خط قرمز و منطقه ممنوعه ای شده است که ورودش برای من و تو دردسر ایجاد می کند. آخر آسمان در قاب عکس جا نمی شود! خیلی سعی کنی قاب آئینه می شوی و آسمان را نشان می دهی. و اگر آئینه شدی و نقش را راست نشان دادی و شکستی دم بر نیار که این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است.
امروز این مائیم میراث خوران مردانی که هیچ گاه مصالحه ای در برابر باطل نکردند. و خط حق آشکار بود و هست و خواهد بود و حاج احمد؛ حتی اگر هیچ نامی از او در خرمشهر برده نشود و مرده پنداشته گردد.
و مکروا و مکر الله و لله خیر الماکرین...

با وجودي كه حرف دلمان نگاشته شده، اما نمي دانم چرا فکر می کنم هنوز حق مطلب را ادا نكرده ايم.
نمي دانم چه چيز ديگري بايد مي نوشتیم که ننوشته ایم.
حس مي كنم هنوز كامل نيست... اما كاملش مي كنيم...
نمي دانم شايد هم اين پست را دوباره نوشتيم...
یا حق ...
پایدار باشید
