تبليغاتX
نفس اتل متل راحله، اخموی بی حوصله، مامان چرا گفت بگیر، از پدرت فاصله...دلش هزارتا راه رفت، بابا خسته کاره؟، مامان چرا اینو گقت؟، بابا دوستش نداره؟... باید اینو بپرسم، اگه خسته کاره، پس چرا بعضی وقتا، تا نیمه شب بیداره؟... نشونه ی بیداریش، سرفه های بلنده، شش ماه پیش تا حالا بغض می کنه می خنده...

شما یک تاکسی تلفنی بگیرید، ما پولش را حساب می‌کنیم . . .

حکایت ناراحتی جانباز محمد جوگندمی آن‌قدر دردناک و عجیب بود که خواستیم عین حادثه را از زبان خودش بشنویم . . .  او گوشه اتاق، کنج دیوار خوابیده است . . . میکروفون را به صورتش نزدیک می‌کنیم . . .  

بریده بریده و خشک جواب می‌دهد و می‌گوید: توی بیمارستان صدر بودم. آن‌جا یک اتاق دارند و هر جانبازی که زیاد سر و صدا می‌کند او را به آن اتاق می‌برند تا آرام شود. من هم توی آن بیمارستان کنترل خودم را از دست داده بودم. درد داشتم. کنترل حرکات و کارهایمان دست خودمان نیست. مرا به آن اتاق بردند و دست و پایم را به تخت بستند.

 

ü      حق پرستاری جانبازان افزایش می یابد

ü       پرداخت حق پرستاری بر اساس ضریبی از حداقل حقوق تأمین اجتماعی (کارگری ) و برابر مقررات جاری .

ü   تبصره : پرداخت حق پرستاری به جانبازان زیر 50 درصد که بخشی از در صد آنها اعصاب و روان صرف یا شیمیایی حاد باشد به تشخیص کمیسیون پزشکی می باشد.

ü   تسهیلات مربوط به نقل و انتقال

ü عیادت وزیر بازرگانی از جانباز شیمیایی

ü      و . . .

و . . .  این جاست که باید گفت:

             آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ، آیا بود که گوشه چشمی به جانبازان! کنند ...

می دانید چون آخرین جملاتی که از همسر دلاور مرد جنگ های نامنظم شنیدیم خبرهای بالا را تأیید نمی کرد:

« دیشب حال شوهرم خیلی بد شد. تشنج داشت. لرز داشت. زنگ زدم اورژانس 115. وقتی آنها آمدند به ما گفتند چرا به بنیاد جانبازان زنگ نزدید؟ آنهاگفتند ما 10 نیروی متخصص و آمبولانس تحت اختیار بنیاد گذاشته‌ایم و جانبازان ، آنها باید شبانه روز در اختیار شما باشند ... امروز صبح برای اورژانس سه بار زنگ زدم به بنیاد جانبازان. حال شوهرم خیلی بد شده بود. بالاخره توانستم با دکتر … صحبت کنم که گفت تخت خالی نداریم و بعد گفت در اسرع وقت می‌آیند و به قول خودش خدمت می‌رسند. بعد شماره تلفن و آدرس را از من گرفت که امروز بیایند، اما تا الآن که ساعت نزدیک 10 شب است ، هنوز پیدای شان نشده است.

 

گفتیم آمبولانس بفرستید، گفتند تاکسی تلفنی بگیرید

حال شوهرم خیلی بد شد. ادرارش را بی اختیار می‌ریزد. تشنج و لرز دارد. زنگ زدیم بنیاد جانبازان تا ببرندش بیمارستان. آقای دکتر ... از بهداشت و درمان بنیاد جانبازان گفت: شما یک تاکسی تلفنی بگیرید، ما پولش را حساب می‌کنیم. گفتم: حال شوهرم این‌قدر خراب است که می‌ترسیم بلندش کنیم. اما خبری از آنها نشد. الآن هم شوهرم افتاده است گوشه اتاق و حال حرکت ندارد.

نحوه برخورد با ما اصلاً خوب نیست، با ما درست برخورد نمی‌کنند. مخصوصاً وقتی درباره مسائل درمانی به بنیاد یا بیمارستان می‌رویم با ما برخورد خوبی ندارند. همیشه باید التماس کنیم. تحقیر و سبک می شویم و ما را با نگاه‌های عجیبی می‌بینند. نمی‌دانم چه فکری درباره ما می‌کنند. آخرین باری که شوهرم را بستری کردیم، آن‌قدر التماس کردم تا حاضر شدند او را بپذیرند».

 

و اما بیمارستان صدر . . .

 

آخرین باری که او را بستری کردیم، توی بیمارستان صدر تهران بود. فکر می‌کنم برج 9 امسال بود. چند روز بعد از این‌که به قم برگشتیم، همسرم زنگ زد و گفت که بیایید و مرا از این‌جا ببرید. چون پایم را شکستند. بعد خود بیمارستان زنگ زدند که باید او را به قم برگردانیم. چون آن‌جا بیمارستان اعصاب و روان است. گفتند وقتی پای شوهرتان خوب شد، دوباره او را به بیمارستان بیاورید؛ اما شوهرم وقتی حالش خراب می‌شود، کنترل دست خودش نیست. به همین دلیل گچ پایش را با تیغ کند و الآن پای شکسته اش بدون گچ است . . .

. . . و این است حدیث ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در  جامعه اسلامی ما . . .

 

در جامعه ای که رهبرش این گونه است .... 

 

                                                                                                  یا حق ...

                                                                                                                          پایدار باشید

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 11:37 قبل از ظهر |