دلاور مرد جنگ های نامنظم(2)
« . . . اگر شوهرم جانباز نبود، الآن صاحب زندگی خوبی بودیم زمانی که شوهرم رفت جنگ، اگر آن موقع درس میخواند و به کارش میرسید، الآن صاحب زندگی و کار مناسبی بود.
اما آنها به خاطر اسلام و مردم رفتند جنگیدند و از جان و همه چیز خود گذشتند و در مقابل دشمن ایستادند. اما حالا چه؟ این وضع زندگی ماست. پسرم باید برود کار کند تا بتواند درس بخواند. چون خرج مدرسه و خانه زیاد است. هر چند توی این خانه و این وضعی که همیشه با داد و بیداد و سرو صدا همراه است، درس خواندن معنایی ندارد . . . »
یک نکته داخل پرانتز
عرض کنم که غنیمت خوارها را که یادتان هست ؟!
با شما هستم غنیمت خوارها! این فرشته آسمانی صبر و استقامت است که با شما سخن می گوید، از کدامین پله بالا رفته و به این درجات و مقامات علمی و . . . رسیده اید؟ ! ! !
. . . از همان ابتدای جنگ مجروحیتش آغاز میشود که از ناحیه مچ دست توسط نارنجک مجروح میشود. بعد به واسطه حضورش در مراحل مختلف جنگ تمام بدنش، سروصورتش، کمر و پاها و دستهایش پر از ترکش است؛ حتی خودم شاهد بودم که بعضی وقتها ترکشها را با دست ازتنش در میآورد و به من نشان میداد. الآن هم یک ترکش توی دستش است که دکترها میگویند اگر برداشته شود رگ عصب دستش قطع میشود . . .
۲ سال مانده بود بازنشسته شود که در سال 1375 از سپاه بازخریدش کردند. چون شوهرم به دلیل مشکل بیماریاش که ما آن زمان نمی فهمیدیم و درد او را نمیدانستیم زیاد غیبت میکرد و کمتر سر کارش حضور مییافت. وضعیت شوهرم را نمیفهمیدم.
از سال 1380 فهمیدم چه خبر است. از آن سال بود که درد یک مجروح شیمیایی و یک جانباز اعصاب و روان با بدنی پر از ترکش را فهمیدم. الان 2ـ3 سال است که بنیاد رفتهایم و تقاضای حقوق برای او کردهایم. گفتهاند چرا تا به حال نیامدید که گفتیم تا الآن احتیاج نداشتیم،
اما حالا وضعیت فرق میکند . . .
شما نگاه کنید و ببینید! همسرم با این وضعیت بیماریاش افتاده است گوشه خانه، کاری ندارد و از نظر مخارج زندگی در وضع بسیار بدی هستیم.4 تا بچه هم داریم که پسر بزرگم 18 سال و دخترم 14 سال دارد. دو پسر 16 ساله و 7 ساله هم داریم. هیچ امکانات رفاهی و زندگی نداریم. خانه نداریم. زمینی را بنیاد به ما داده است که امکان ساخت آن را نداریم. هر روز هم داریم به بنیاد میرویم که متأسفانه در برخی موارد، با بیمهری و بی محلی مسؤولان بنیاد جانبازان مواجه میشویم.
ازآینده بسیار بیمناکم. میترسم؛ یعنی آینده تضمین شدهای برای خودم و همسر وفرزندانم نمیبینم ...
مشکلات خودم را با رییس بنیاد جانبازان مطرح کردم، اما توجهی نشد. هر وقت میخواهیم به رییس جدید بنیاد مراجعه کنیم، نامهای به آقای… معاونت امور شهرستانها مینویسد تا او به مشکل ما رسیدگی میکند. آن آقا هم صریحاً جانباز را رد میکند و به خواسته ما ترتیب اثر نمیدهد. به عنوان مثال امروز بنیاد جانبازان قول دادهاند بیایند خانه ما و شاهد وضعیت ما باشند و فکری به حال همسرم بکنند؛ اما الآن ساعت نه ونیم شب است واثری از آنها نیست! هنوز منتظریم، اما خبری از آنها نشده است . . .
میگویند به همسران جانبازان حق پرستاری میدهند
وضعیت زندگی ما را ببینید. این خانه ماست. این 2 اتاق کوچک من که باید 6 نفر، آن هم با 3 جوان در آن زندگی کنیم. شوهرم اختیار ادرارش را ندارد. باید همیشه عوضش کنم. رختخوابش الآن بیرون زیر برف افتاده است. فرش نجس را هم انداختهایم توی حیاط که از بس شسته شد، پار شده است. آیا این حق من است که با این همه درد و رنج زندگی کنم؟ همسرم جانباز 30 درصدی است و 10 درصد جانبازی اعصاب و روان دارد. میگویند باید درصد اعصابش 20 درصد برسد تا به من حق پرستاری و امکانات بدهند! باور کنید خودم روانی شدهام. من و بچههایم عصبی شده ایم. باور کنید میخواستم خودم و بچه هایم را بکشم تا از این وضعیت نجات پیدا کنیم. این چه قانونی است؟ باید درد خود را دیگر به چهکسی بگوییم؟ چرا گوش شنوایی درد ما را نمیشنود؟ چرا مسؤولی ما را نمیبیند؟ . . . همه جانبازها و همه خانوادههای جانبازان در یک سطح هستند و هیچ حس حسادتی بین آنها نیست، همه ما خانواده جانبازیم، همه ما بچه داریم و همه به خاطر رضای خدا حاضر به ازدواج با یک جانباز شدیم ؛ اما چه به سر ما آوردند و چه محیطی را برای ما درست کردند که الآن خانواده جانبازان با مشکلات زیادی روبهرو هستند! درآمد نداریم. بچههایم امکانات ندارند. حتی نمیتوانند درس بخوانند. همسرم توان کار کردن ندارد. هیچ کس هم جوابگوی ما نیست.

تصور کنید یک جانباز کنارش خمپارهای منفجر شده و بدنش پر از ترکش است. بعد از مدتی معلوم میشود بیماری اعصاب دارد. الآن که پیگیری میکنیم، میگویند باید صورت سانحه بیاورید. من الآن موج آن خمپاره منفجر شده را از کجا بیاورم؟ روزی که آن رزمنده مجروح میشد و بعضیها اصلاً اعلام مجروحیت نکردند و فکرش را نمیکردند که روزی به این چیزها احتیاج پیدا کنند، حالا از کجا مدرکش را بیاورند؟ این چیز مسلمی است که رزمندهای که با انفجار خمپاره در کنارش مجروح میشود ، موج هم میگیرد. حالا من که همسر این جانبازم، صورت این سانحه را از کجا بیاورم؟
آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید!
او گفت، ما هم می گوییم و خواهیم گفت . . . شاید غنیمت خوارها تصمیم بگیرند بشنوند!
خدایا! تـــو شاهد باش
یا حق...
پاینده باشید
