تبليغاتX
نفس اتل متل راحله، اخموی بی حوصله، مامان چرا گفت بگیر، از پدرت فاصله...دلش هزارتا راه رفت، بابا خسته کاره؟، مامان چرا اینو گقت؟، بابا دوستش نداره؟... باید اینو بپرسم، اگه خسته کاره، پس چرا بعضی وقتا، تا نیمه شب بیداره؟... نشونه ی بیداریش، سرفه های بلنده، شش ماه پیش تا حالا بغض می کنه می خنده...

با شما هستم غنیمت خوارها!

 

فَاَظهِرِ اللّهمَ لَنَا وَلیَّک وَ ابنَ بِنتِ نَبیّکَ المُسمّی بِسم رَسولِک حَتّی لاَ یَظفَرَ بِشَیءٍ مِنَ البَاطِلِ الاَّ مَزَّقَه وَ یُحِقَ الحَق وَ یُحَقِقَه

 

 

امروز می خواهیم باز هم از زهرا حکایت کنیم و با او سخن از دل بگوییم. زهرا را که خاطرتان هست؟ بله «زهرا پردال» هم او که پدر سرفرازش «کلام جاودانه» است. هم او که می خواستیم با او از «هوای عاشقی» بگوییم. هم او که آن چنان از «بزرگمردان این مرز و بوم» سخن گفت که الحق و الانصاف گلگون باد از شرم ! روی تمامی مردان و زنانی که در هوای روزها، ماه ها و سال های بیهودگی خود، «جوانمردی این بزرگمردان» را به هیچ می انگارند و عشق آنان را هوس و از جان گذشتگی شان را کاری به بطالت می دانند، و یا دکان و مغازه ای جهت نان بیشتر خوردن و . . .

 

با شما هستم غنیمت خوارها !

                                                 در کجا بودید وقتی جنگ بود

                                                عرصه بر شیران عالم تنگ بود

 

در کجا بودید هنگامی که «هنگامه ای از آتش و خون به پا شد» و مادران زهراها نه سنگینی بار زندگی و اجاره خانه و . . . که بار عرش بر دوش کشیدند و کشیدند و کشیدند و . . . می کشند و می کشند و. . .

اصلاً شما می دانید «هنگامه آتش و خون» چیست؟ تا چه رسد به اینکه جرأت شنیدن نام «مرگ خونین» را داشته باشید! ! !

با شما هستم غنیمت خوارها !

اما ما می دانیم، زهراها و مادرانشان، تمامی آن جوانمردانی که امروز متهم هستند به اینکه «در هنگامه آتش و خون و آن زمان که عزت و استقلال ملت ما دستخوش متاع جهانخواران شده بود از این مرز و بوم با سری پر شور از عشق به اسلام و قرآن و دلی لبریز از امید به وعده الهی کمر همت بستند»؛ و هم آنان که «قد برافراشتند تا اهریمنی متجاوز را از این سرزمین خدایی برانند، بی پروای جان در برابر خصم زمان سینه سپر کردند و اوج از خودگذشتگی را به نمایش گذاشتند» خوب می دانند که شما در کجا بودید آن هنگام که امام کبیر فرمان دادند سنگرها را پر کنید. که به قول بزرگواری شما هم در حال پر کردن سنگرها بودید؛ سنگر ادارات جهت ترفیع درجات و گرفتن پست های کلیدی؛ سنگر دانشگاه ها جهت کسب مدارج علمی بالاتر و . . . آری اکنون حق دارید به آنها که سنگر جبهه های حق علیه باطل را پر کردند نیشخند هم که نه زهرخند زده و بگویید: . . .

زهرا ! تو خودت بگو که به تو و پدر و مادر و برادرانت چه می گویند که . . .

 

اکنون شما را چه شده است که بعد از سال ها نتوانسته اید پاسخ هزاران هزار زهرا را بدهید؟!!

«اکنون از شما مسئولان می پرسم آیا حقیقت نمایان و بیداری آنهمه ایثار، کسانی نیستند که سالهاست روی تخت های سرد و بی روح خوابیده اند.آیا برای کسانی که سالها در سکوت صبر پیشه کردند، فردا دیر نیست؟ آیا این جانبازان به ویژه شیمیایی،  اسوه های ایثار، فریادرسی دارند؟

تا چه زمان به عنوان وارثان جانبازان شیمیایی سیلی صبر به گونه هایمان بنوازیم و پدر تا چه وقت باید از شرم گل گون باشد ؟ مادر گریان! برادرانم نگران و من محکوم به فروخوردن بغض ترکیده در گلو».

 

باز هم از زهرا و با زهرا می گوییم . . . یا حق.

                                  پاینده باشید.

 

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |

دلاور مرد جنگ هاي نامنظم (1)

... و جعله اللهم مفزعا لمظلوم عبادك و ناصرا لمن لا يجد له ناصرا غيرك و ...

«ديشب كه حال شوهرم دوباره خراب شد، به نظرم تشنج داشت، هذيان مي گفت. چون ناگهان فرياد زد: بخوابيد روي زمين، سنگر بگيريد، دارد خمپاره مي آيد. به بچه ها فحش مي داد و با تلفن بر سر پسر بزرگم كوبيد. انگار درد را نمي فهمد. ديروز خوابيده بود كنار بخاري آن قدر درد داشت كه وقتي بدنش چسبيد به بخاري و سوخت، چيزي نفهميد. وقتی هم که برای دستشویی بردیمش حیاط، سرش گیج رفت و به نرده ها خورد و الآن کمرش سوخته و زخمی شده است. وقتي درد عصبي سراغش مي آيد، حالش خيلي بد مي شود. داد مي زند. شيشه ها را مي شكند. در كمد را شكسته است. بچه ها را مي زند. گاهي اوقات هم دندان هايش را با ميخ كش يا پيچ گوشتي و يا انبر دست مي كشد. الان 3- 4 دانه بيشتر دندان ندارد. همه را خودش كشيده است...»

 

نمي دانم آنچه از تو مي گويم تلخ است يا شيرين هر چه هست حكايت غريبانه اي است در اوج قربت كه قلم ها در نگارش آن شكسته باد و زبان ها در بيان آن الكن.

 

 

«همسر من، محمد جوگندمی عضو گروه چریکی پارتیزانی شهید چمران بود و از همان آغاز جنگ در جبهه‌ها حضور داشت و ... در منطقه عملیاتی فاو شیمیایی شد و ظاهراً در شلمچه بود که به واسطه موج انفجار، مبتلا به عارضه اعصاب و روان گردید و در فتح خرمشهر... و در ... »

 

نمي دانم آنچه از تو مي گويم تلخ است يا شيرين، به مذاق چه كساني خوش مي آيد و به مذاق كدام عزيز ناخوش... هر چه هست حكايت حضرت عشق است و سجود ...

 

 پاينده باشيد

 

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |