تبليغاتX
نفس اتل متل راحله، اخموی بی حوصله، مامان چرا گفت بگیر، از پدرت فاصله...دلش هزارتا راه رفت، بابا خسته کاره؟، مامان چرا اینو گقت؟، بابا دوستش نداره؟... باید اینو بپرسم، اگه خسته کاره، پس چرا بعضی وقتا، تا نیمه شب بیداره؟... نشونه ی بیداریش، سرفه های بلنده، شش ماه پیش تا حالا بغض می کنه می خنده...

                                                              

 

 

 

 

 

 

 

 

قنوت خون

تو از صلای عاشقی سلوک ارث می بری                      

                                                                 کبوتر قشنگ من از این کناره می پری

نفس حجاب حاجز میان قلب و بطن توست

                                                             تویی که در قنوت خون قیام پرده می دری

میان قبله و شفق نماز دیگری زدی

                                                        به جان گناه عاشقی، به جان گناه می خری

میان دلت کـــوچه وا کن دلــــم

                                                                   خودت را فدا کن فدا کن دلم

نفس شیمیایی شد از ناکثی

                                                             دلم پاره شد از کس و بی کسی

لالایی نفس لالالایی نفـــس

                                                                مبادا کنی سرفه در این قفس

بیا پیرهن تاولم را بپـــوش

                                                             کبودی سیلی بپوش از سروش

اگر مادرم را به سیلی برند

                                                            عیار مرا بین به چه می خرند ؟!

                                                                                       سید رضا  ۱۴/۱۲/۸۴

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |
کلام جاودانه(درد دل‌های فرزند یک جانباز شیمیایی)

«آیا برای کسانی که سالها در سکوت صبر پیشه کردند، فردا دیر نیست؟ تا چه زمان به عنوان وارثان جانبازان شیمیایی سیلی صبر به گونه هایمان بنوازیم و پدر تا چه وقت باید از شرم گل گون باشد ؟ مادر گریان! برادرانم نگران و من محکوم به فروخوردن بغض ترکیده در گلو».

از میان اخبار و گزارشهای متعدد مربوط به وضعیت اسفبار جانبازان دوران دفاع مقدس این بار نامه فرزند یکی از جانبازان شیمیایی به دستمان(گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر) رسید. این نامه را روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد برایمان ارسال کرده است. رنج نوشته‌هایی که دل هر انسان بیداری را به درد می‌آورد. امید که مسؤولین این حرف‌ها را سیاه‌نمایی نپندارند و بپذیرند که در همین نزدیکی‌ها، سختی‌ها و تلخی‌هایی وجود دارد. هیچ یک از کنگره‌ها و مراسم گوناگون تجلیل، تعریف و تمجید‌های ظاهری از ایثارگران، آب سردی بر آتش درون و سینه سوخته این فرزند دفاع مقدس نبوده است. پس باید همت کرد و چاره‌ای اندیشید.

«زهرا پردال» دختر جانباز شیمیایی « محمد پردال» شاغل در شهرداری منطقه 3مشهد از روزگار عزیمت پدر به جبهه‌ها و لحظات تلخ فراق، مجروحیت و بازگشت او، و سختی‌های بعد از جنگ می‌گوید:

«در هنگامه آتش و خون و آن زمان که عزت و استقلال ملت ما دستخوش متاع جهانخواران شده بود جوانمردانی از این مرز و بوم با سری پر شور از عشق به اسلام و قرآن و دلی لبریز از امید به وعده الهی کمر همت بستند. آنان قد برافراشتند تا اهریمنی متجاوز را از این سرزمین خدایی برانند، بی پروای جان در برابر خصم زمان سینه سپر کردند و اوج از خودگذشتگی را به نمایش گذاشتند.

«محمد پردال» عضو یکی از آن گروههای بزرگی بود که در عملیات والفجر 8 در هوای عاشقی سم مهلک را به درون کشید تا نفسی مسیحایی برای زنده کردن عشق های مردم بیابند ، از لب چشمه تشنه بازگشته اند تا طعم شهد وصال را برای محرومان از زندگی شیرین واگویه کنند.

پدرم! دستهایم چقدر ناتوان بود وقتی می خواستم از تو بنویسم! چقدر ناتوان بودم وقتی می خواستم از تو سخنی بگویم و عرش و فرش را پر از عشق تو کنم.نمی دانستم چگونه کلام را آغاز کنم که تو خود کلام جاودانه ای.

آری پدرمن نمونه ای از خیل عظیم و سرشار این قهرمانان است، او استوار و با ایمانی راسخ در عرصه زندگی کوشا و امیدوار به آینده است. او زمانی خانه را ترک کرد که مسئولیت خانه را به دوش می کشید و در اوایل دوران زندگی مشترک با مادرم بود.

پدرم به خاطر میهن، حفظ ناموس، حفظ آب و خاک، دین و اعتقاداتش تصمیم گرفت و پا به عرصه جبهه، جنگ، ایثار و جانفشانی گذاشت و مادرم با داشتن سه فرزند و نبود پدر مسئولیت خانه را به دوش کشید.نبود پدر از یک طرف و مخارج سنگین اجاره خانه از طرف دیگر به مادرم هجوم می آورد و مادر این اسوه فداکاری تمام این مشکلات را به جان خرید و خم به ابرو نیاورد.

پس از گذشت چهل روز که برای مادر به اندازه چهل سال گذشت خبر تلخ و دردناکی به او رسید. آری پدر مجروح شده و غمی بر غم های مادر افزوده شد. وقتی در بیمارستان قائم مشهد بستری گردید مادر سراسیمه بر بالین وی رفت. پدر بیهوش شده بود. پس از سپری شدن یک هفته از عمل جراحی دشوار او دوباره تصمیم گرفت به جبهه برود و با وجود پافشاری مادرم مبنی بر نرفتن او بار دیگر به جبهه اعزام شد. هنوز دو ماه نگذشته بود که در عملیات والفجر 8شیمیایی شد. پدرم تا کنون 19بار مورد عمل جراحی قرار گرفته و در سال 79 به آلمان اعزام شد به امید بهبودی، اما باز هم درد و بیهوشی.

آری، پدر پس از درمان در آلمان با مشکل جدیدی روبه رو شد. او در خواب دچار تشنج می شود و تا زمانی که به بیمارستان اعزام نرسد خوب نمی شود.

از مادرم نمی دانم چه بگویم دلم می خواهد بگویم صبر، ولی صبر هم خجالت می کشد از مقام مادرم. راستی مادر تو چه می کنی ؟ آیا جز این است که تو پرتوی هستی از نور الهی؟

آری مادرم روزهای متمادی از ساعتی قبل از طلوع خورشید تا پاسی از شب پرستار بود و ما همه غرق مناجات ؛ خدایا ما را دریاب. غریبی ما را ، تنهایی ما را . و دیگران با ما همنوا شدند تا او به لطف خود نظری به ما کرد و پدر ماند.

اکنون از شما مسئولان می پرسم آیا حقیقت نمایان و بیداری آنهمه ایثار، کسانی نیستند که سالهاست روی تخت های سرد و بی روح خوابیده اند.آیا برای کسانی که سالها در سکوت صبر پیشه کردند، فردا دیر نیست؟ آیا این جانبازان به ویژه شیمیایی،  اسوه های ایثار، فریادرسی دارند؟

تا چه زمان به عنوان وارثان جانبازان شیمیایی سیلی صبر به گونه هایمان بنوازیم و پدر تا چه وقت باید از شرم گل گون باشد ؟ مادر گریان! برادرانم نگران و من محکوم به فروخوردن بغض ترکیده در گلو.

 

 

 

 

 

 

 

زهرای عزیز! ای شکوفه جاودان ایثار

اکنون ما می خواهیم با تو بگوییم، از هوای عاشقی ...

می خواهیم بگوییم که تمام آنچه که تو در نامه­ات نگاشتی تنها در

یک کلام جاودانه خلاصه می شود که: »مَا رَأیتُ الا جَمیلاَ »

این کلام ، کلام جاودانه عشق خدای صبر و استقامت است .

پاینده باشی

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |