تبليغاتX
نفس اتل متل راحله، اخموی بی حوصله، مامان چرا گفت بگیر، از پدرت فاصله...دلش هزارتا راه رفت، بابا خسته کاره؟، مامان چرا اینو گقت؟، بابا دوستش نداره؟... باید اینو بپرسم، اگه خسته کاره، پس چرا بعضی وقتا، تا نیمه شب بیداره؟... نشونه ی بیداریش، سرفه های بلنده، شش ماه پیش تا حالا بغض می کنه می خنده...

 

برای ما و عده ای چه

 

 خوب شد نیامدی...

 

چهاردهم تیر ماه سالروز اسارت چهار دیپلمات ربوده شده ایرانی بر مدعیان حقوق بشر

 مبارک باد . . .

  

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 9:52 قبل از ظهر |

                 نه هر درخت تحمل کند جفای خزان              غلام همت سروم که این قِدم دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |

شما یک تاکسی تلفنی بگیرید، ما پولش را حساب می‌کنیم . . .

حکایت ناراحتی جانباز محمد جوگندمی آن‌قدر دردناک و عجیب بود که خواستیم عین حادثه را از زبان خودش بشنویم . . .  او گوشه اتاق، کنج دیوار خوابیده است . . . میکروفون را به صورتش نزدیک می‌کنیم . . .  

بریده بریده و خشک جواب می‌دهد و می‌گوید: توی بیمارستان صدر بودم. آن‌جا یک اتاق دارند و هر جانبازی که زیاد سر و صدا می‌کند او را به آن اتاق می‌برند تا آرام شود. من هم توی آن بیمارستان کنترل خودم را از دست داده بودم. درد داشتم. کنترل حرکات و کارهایمان دست خودمان نیست. مرا به آن اتاق بردند و دست و پایم را به تخت بستند.

 

ü      حق پرستاری جانبازان افزایش می یابد

ü       پرداخت حق پرستاری بر اساس ضریبی از حداقل حقوق تأمین اجتماعی (کارگری ) و برابر مقررات جاری .

ü   تبصره : پرداخت حق پرستاری به جانبازان زیر 50 درصد که بخشی از در صد آنها اعصاب و روان صرف یا شیمیایی حاد باشد به تشخیص کمیسیون پزشکی می باشد.

ü   تسهیلات مربوط به نقل و انتقال

ü عیادت وزیر بازرگانی از جانباز شیمیایی

ü      و . . .

و . . .  این جاست که باید گفت:

             آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ، آیا بود که گوشه چشمی به جانبازان! کنند ...

می دانید چون آخرین جملاتی که از همسر دلاور مرد جنگ های نامنظم شنیدیم خبرهای بالا را تأیید نمی کرد:

« دیشب حال شوهرم خیلی بد شد. تشنج داشت. لرز داشت. زنگ زدم اورژانس 115. وقتی آنها آمدند به ما گفتند چرا به بنیاد جانبازان زنگ نزدید؟ آنهاگفتند ما 10 نیروی متخصص و آمبولانس تحت اختیار بنیاد گذاشته‌ایم و جانبازان ، آنها باید شبانه روز در اختیار شما باشند ... امروز صبح برای اورژانس سه بار زنگ زدم به بنیاد جانبازان. حال شوهرم خیلی بد شده بود. بالاخره توانستم با دکتر … صحبت کنم که گفت تخت خالی نداریم و بعد گفت در اسرع وقت می‌آیند و به قول خودش خدمت می‌رسند. بعد شماره تلفن و آدرس را از من گرفت که امروز بیایند، اما تا الآن که ساعت نزدیک 10 شب است ، هنوز پیدای شان نشده است.

 

گفتیم آمبولانس بفرستید، گفتند تاکسی تلفنی بگیرید

حال شوهرم خیلی بد شد. ادرارش را بی اختیار می‌ریزد. تشنج و لرز دارد. زنگ زدیم بنیاد جانبازان تا ببرندش بیمارستان. آقای دکتر ... از بهداشت و درمان بنیاد جانبازان گفت: شما یک تاکسی تلفنی بگیرید، ما پولش را حساب می‌کنیم. گفتم: حال شوهرم این‌قدر خراب است که می‌ترسیم بلندش کنیم. اما خبری از آنها نشد. الآن هم شوهرم افتاده است گوشه اتاق و حال حرکت ندارد.

نحوه برخورد با ما اصلاً خوب نیست، با ما درست برخورد نمی‌کنند. مخصوصاً وقتی درباره مسائل درمانی به بنیاد یا بیمارستان می‌رویم با ما برخورد خوبی ندارند. همیشه باید التماس کنیم. تحقیر و سبک می شویم و ما را با نگاه‌های عجیبی می‌بینند. نمی‌دانم چه فکری درباره ما می‌کنند. آخرین باری که شوهرم را بستری کردیم، آن‌قدر التماس کردم تا حاضر شدند او را بپذیرند».

 

و اما بیمارستان صدر . . .

 

آخرین باری که او را بستری کردیم، توی بیمارستان صدر تهران بود. فکر می‌کنم برج 9 امسال بود. چند روز بعد از این‌که به قم برگشتیم، همسرم زنگ زد و گفت که بیایید و مرا از این‌جا ببرید. چون پایم را شکستند. بعد خود بیمارستان زنگ زدند که باید او را به قم برگردانیم. چون آن‌جا بیمارستان اعصاب و روان است. گفتند وقتی پای شوهرتان خوب شد، دوباره او را به بیمارستان بیاورید؛ اما شوهرم وقتی حالش خراب می‌شود، کنترل دست خودش نیست. به همین دلیل گچ پایش را با تیغ کند و الآن پای شکسته اش بدون گچ است . . .

. . . و این است حدیث ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در  جامعه اسلامی ما . . .

 

در جامعه ای که رهبرش این گونه است .... 

 

                                                                                                  یا حق ...

                                                                                                                          پایدار باشید

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 11:37 قبل از ظهر |

داستان تاریخ ...

... و مگر نه این است که کربلا جاری در تاریخ است و کربلائیان هادیان تاریخ؟ مگر این نیست که روز و شب این تاریخ بر گرد خورشید وجود علمداران کربلا می گردد و تاریخ را رقم می زند؟ پس ما را چه می شود که مرکز تاریخ را خود فرض کرده و گردشمان به دور تاریخ را گردش تاریخ به دور خویش می بینیم؟

مگر نه این است که علمداران سپاه محمد(ص) هماره در طول تاریخ راهنمایان بشر خاکی به سوی میقات بوده اند؟! پس ما را چه می شود که چراغ را ندیده، از نور آن بهره می بریم و به سنت اصحاب سقیفه نمک خورده و نمکدان می شکنیم؟!  آیا ما امروز مصداق سخن آن سر به چاه فرو برده نیستیم که می فرمود: « شما امروز پرچمداران دینی هستید که پدرانتان به اجبار به آن ایمان آورده بودند ... ».

چه می شود ما را که تمام «و من فی الارض جمیعا»  را فدای آن می کنیم که به این دنیای دون مایه بیاویزیم؟! . . . «کلاّ»، هرگز! مگر می شود از خون عبور کرد؟! این خون حسین است که مسیر تاریخ را رقم می زند و ما سوار بر امواج تاریخ به این سو و آن سو حرکت می کنیم، بر این پندار که این مائیم که تاریخ را هدایت می کنیم...

ظلم صغیر و کبیر نمی شناسد خواهی حسین باش یا احمد. سر انجام یکی است: ظاهر مغلوب و باطن غالب!

چگونه می شود که فرمانده ای را که عمری سربازیش را کرده ایم به مذبح بفرستیم؟!!!

هیهات! مگر می توان اینگونه اندیشید چه رسد به عمل؟! ... ولی ما نامرد مردم این کار را کرده ایم! فرمانده ای که آوردن نامش آسمان مریوان را می شکافت و قله های بازی دراز را به لرزه وادار می کرد امروز دستاویزی شده است برای همچو منی که با او و نامش کسب آبرو کنم! هیهات که با خون حق باطلی کسب آبرو کند.

امروز حاج احمد متوسلیان خط قرمز و منطقه ممنوعه ای شده است که ورودش برای من و تو دردسر ایجاد می کند. آخر آسمان در قاب عکس جا نمی شود! خیلی سعی کنی قاب آئینه می شوی و آسمان را نشان می دهی. و اگر آئینه شدی و نقش را راست نشان دادی و شکستی دم بر نیار که این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است.

امروز این مائیم میراث خوران مردانی که هیچ گاه مصالحه ای در برابر باطل نکردند. و خط حق آشکار بود و هست و خواهد بود و حاج احمد؛ حتی اگر هیچ نامی از او در خرمشهر برده نشود و مرده پنداشته گردد.

                                        و مکروا و مکر الله و لله خیر الماکرین...

 

                         

                                                                                                                         

با وجودي كه حرف دلمان نگاشته شده، اما نمي دانم چرا فکر می کنم هنوز حق مطلب را ادا نكرده ايم.

 نمي دانم چه چيز ديگري بايد مي نوشتیم که ننوشته ایم.

حس مي كنم هنوز كامل نيست... اما كاملش مي كنيم...

نمي دانم شايد هم اين پست را دوباره نوشتيم...

                                                                                                                         یا حق ...

                                                                                                                         پایدار باشید

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 3:32 بعد از ظهر |

 

یَا ربّ قوّ علیَ خِدمَتِکَ جَوارحی

 

سلام بر مهدی موعود انسان ها

دیرگاهی است که محروم بوده ایم از توفیق نگاشتن از یاران حسینیِ خمینی(ره) و انشاء ا ... «یاران آخر الزمانی امام مهدی(عج)»، و این نه بدان معناست که سخنی نیز نگفته ایم و نشنیده ایم و نپرداخته ایم وَ به قول دوستان، بیکار نشسته ایم، چه بسا که بیش از پیش در گیر و دار  یافتن راهی جهت پرداختن بیشتر به مسائلی که گریبانگیر خانواده های محترم این عزیزان است بوده ایم و البته چند موضوع دیگر، آنچنان که توفیقی دست نداد تا آن چه که همچون بُغضی نه در گلو که در دل نشسته است را بر«کاغذ های شیشه ای (به قول جشنواره وبلاگ نویسان)» بنگاریم. البته حتماً و قطعاً در اولین فرصتی که شرایط جهت صعود به قلل مرتفع رفع این مشکلات! مهیا گردد دوستان دیگر را نیز مطلع نموده و به یاری می طلبیم. وَ به حول و قوه الهی از این پس بیش از پیش در حضورتان خواهیم بود...

 

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خــدا بگشایند

 

پس الهی سینه هایمان را وسعت بخش وَ کارهایمان را آسان گردان وَ سخنانمان را بر دل هایشان بنشان...

یا حق...

پایدار باشید

 

+ نوشته شده توسط بچه هاي ياور در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:17 بعد از ظهر |